من عاشق ام-اگر معشوقی ندارم مشکل از اوست ! یا آن نهال حالا جنگلیست انبوه..
تقدیم به سعید و سپیده عزیز :
فکر کرد مرا شبیه کدامشان بسازد ؟! تقریباً تمام مصالحش تمام شده بود؛
نگاهی به دور و برش انداخت، هیچ نمانده بود . دست کرد درون گنجه اش
- کوزه ی شرابش رابرداشت ! –
بوسه ای با تمامی عشقی که داشت، بر لبش زد. آنگاه فرشتگان مقربش را خواند ..
گفت : بیایید بگیریدش ، اینهم آخرینشان !
... فقط این یکی را هر جای زمین که فرستادید ، حواستان باشد
« این نیمه از دلش که از سینه بیرون است ،
تنها به دست کسی بیفتد که عاشق ترین است . »
آنگاه دستگیره کوزه اش را رها کرد ،
اینگونه شد که در دامانت افتادم !
حالا تو باید عاشق ترین آفریده هایش باشی- نیست - ؟!
سلام
مدتهاست دل و دماغ نوشتنم نبود
دلم تنگتان شد
دلیلم شدید
نوشتم
منتظرتانم دلایل زندگی شاعری با چشمان ناچار
.
.
.
" گل می کاریم تا بهار باشیم "
..«ندا»مان را که شنیدند
باریدند،
زمستان شد،
تا..بِستان شدیم !
آیا..آیا
آخر این پاییز را
با همین تبر ها و دست ها
در سر می شمارید؟!
درختان اما
تازه به بار نشسته اند
سبدهاتان را
ببافید . . !
¤ نگاشته شده در ساعت ۱٠:٠٠ ق.ظ توسط محمد مهدی یارجانلی
۱۳۸۸/٦/٢۸
دردهایی که ترجیح می دهم از زبان اخوان فریاد شوند :
بسان رهنوردانی که در افسانه ها گویند
گرفته کولبار زاد ره بر دوش
فشرده چوبدست خیزران در مشت
گهی پُر گوی و گه خاموش
در آن مهگون فضای خلوت افسانگیشان راه می پویند
ما هم راه خود را می کنیم آغاز
سه ره پیداست
نوشته بر سر هر یک به سنگ اندر
حدیثی که ش نمی خوانی بر آن دیگر
نخستین : راه نوش و راحت و شادی
به ننگ آغشته ، اما رو به شهر و باغ و آبادی
دو دیگر : راه نیمش ننگ ، نیمش نام
اگر سر بر کنی غوغا ، و گر دم در کشی آرام
سه دیگر : راه بی برگشت ، بی فرجام
من اینجا بس دلم تنگ است
و هر سازی که می بینم بد آهنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی برگشت بگذاریم
ببینیم آسمان هر کجا ایا همین رنگ است ؟
تو دانی کاین سفر هرگز به سوی آسمانها نیست
سوی بهرام ، این جاوید خون آشام
سوی ناهید ، این بد بیوه گرگ قحبه ی بی غم
کی می زد جام شومش را به جام حافظ و خیام
و می رقصید دست افشان و پاکوبان بسان دختر کولی
و اکنون می زند با ساغر "مک نیس" یا "نیما"
و فردا نیز خواهد زد به جام هر که بعد از ما
سوی اینها و آنها نیست
به سوی پهندشت بی خداوندی ست
که با هر جنبش نبضم
هزاران اخترش پژمرده و پر پر به خاک افتند
بهل کاین آسمان پاک
چرا گاه کسانی چون مسیح و دیگران باشد
که زشتانی چو من هرگز ندانند و ندانستند کآن خوبان
پدرشان کیست ؟
و یا سود و ثمرشان چیست ؟
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بگذاریم
به سوی سرزمینهایی که دیدارش
بسان شعله ی آتش
دواند در رگم خون نشیط زنده ی بیدار
نه این خونی که دارم ، پیر و سرد و تیره و بیمار
چو کرم نیمه جانی بی سر و بی دم
که از دهلیز نقب آسای زهر اندود رگهایم
کشاند خویشتن را ، همچو مستان دست بر دیوار
به سوی قلب من ، این غرفه ی با پرده های تار
و می پرسد ، صدایش ناله ای بی روح
"کسی اینجاست ؟
هلا ! من با شمایم ، های ! ... می پرسم کسی اینجاست ؟
کسی اینجا پیام آورد ؟
نگاهی ، یا که لبخندی ؟
فشار گرم دست دوست مانندی ؟"
و می بیند صدایی نیست ، نور آشنایی نیست ، حتی از نگاه
مرده ای هم رد پایی نیست
صدایی نیست الا پت پت رنجور شمعی در جوار مرگ
ملول و با سحر نزدیک و دستش گرم کار مرگ
وز آن سو می رود بیرون ، به سوی غرفه ای دیگر
به امیدی که نوشد از هوای تازه ی آزاد
ولی آنجا حدیث بنگ و افیون است - از اعطای درویشی که می خواند
جهان پیر است و بی بنیاد ، ازین فرهادکش فریاد
وز آنجا می رود بیرون ، به سوی جمله ساحلها
پس از گشتی کسالت بار
بدان سان باز می پرسد سر اندر غرفه ی با پرده های تار
"کسی اینجاست ؟"
و می بیند همان شمع و همان نجواست
که می گویند بمان اینجا ؟ب
که پرسی همچو آن پیر به درد آلوده ی مهجور
خدایا "به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده ی خود را ؟"
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بگذاریم
کجا ؟ هر جا که پیش اید
بدانجایی که می گویند خورشید غروب ما
زند بر پرده ی شبگیرشان تصویر
بدان دستش گرفته رایتی زربفت و گوید : زود
وزین دستش فتاده مشعلی خاموش و نالد دیر
کجا ؟ هر جا که پیش اید
به آنجایی که می گویند
چوگل روییده شهری روشن از دریای تر دامان
و در آن چشمه هایی هست
که دایم روید و روید گل و برگ بلورین بال شعر از آن
و می نوشد از آن مردی که می گوید
"چرا بر خویشتن هموار باید کرد رنج آبیاری کردن باغی
کز آن گل کاغذین روید ؟"
به آنجایی که می گویند روزی دختری بوده ست
که مرگش نیز چون مرگ تاراس بولبا
نه چون مرگ من و تو ، مرگ پاک دیگری بوده ست
کجا ؟ هر جا که اینجا نیست
من اینجا از نوازش نیز چون آزار ترسانم
ز سیلی زن ، ز سیلی خور
وزین تصویر بر دیوار ترسانم
درین تصویر
عُمَر با تازیانه ی بی رحم خشایَرشا
زند دیوانه وار ، اما نه بر دریا
به گرده ی من ، به رگهای فسرده ی من
به زنده ی تو ، به مرده ی من
بیا تا راه بسپاریم
به سوی سبزه زارانی که نه کس کشته ، ندروده
به سوی سرزمینهایی که در آن هر چه بینی بکر و دوشیزه ست
و نقش رنگ و رویش هم بدین سان از ازل بوده
که چونین پاک و پکیزه ست
به سوی آفتاب شاد صحرایی
که نگذارد تهی از خون گرم خویشتن جایی
و ما بر بیکران سبز و مخمل گونه ی دریا
می اندازیم زورقهای خود را چون کل بادام
و مرغان سپید بادبانها را می آموزیم
که باد شرطه را آغوش بگشایند
و می رانیم گاهی تند ، گاه آرام
بیا ای خسته خاطر دوست ! ای مانند من دلکنده و غمگین
من اینجا بس دلم تنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی فرجام بگذاریم
مهدی اخوان ثالث
¤ نگاشته شده در ساعت ٩:٢۳ ق.ظ توسط محمد مهدی یارجانلی
۱۳۸۸/٥/۱٠
سلامی دوباره
این بار نه شعری به کار هست
نه نقدی
نه...
فقط مسکنی از شاملو و دیگر...
«ــ نازلی! بهار خنده زد و ارغوان شکفت.
در خانه، زیر ِ پنجره گُل داد یاس ِ پیر.
دست از گمان بدار!
با مرگ ِ نحس پنجه میفکن!
بودن به از نبودشدن، خاصه در بهار...»
نازلی سخن نگفت;
سرافراز
دندان ِ خشم بر جگر ِ خسته بست و رفت...
□
«ــ نازلی! سخن بگو!
مرغ ِ سکوت، جوجهی مرگی فجیع را
در شیان به بیضه نشستهست!»
نازلی سخن نگفت;
چو خورشید
از تیرهگی برآمد و در خون نشست و رفت...
□
نازلی سخن نگفت
نازلی ستاره بود
یک دَم درین ظلام درخشید و جَست و رفت...
نازلی سخن نگفت
نازلی بنفشه بود
گُل داد و
مژده داد: «زمستان شکست!»
و
رفت...
احمد شاملو-۱۳۳۳
¤ نگاشته شده در ساعت ٩:٢۱ ق.ظ توسط محمد مهدی یارجانلی
۱۳۸۸/٢/۳۱
" در میخانه ببستند خدا را مپسند
که در خانه ی تزویر و ریا بگشایند "
دست هایم را در باغچه میکارم
سبز خواهم شد
میدانم میدانم میدانم
.
.
.
.آه مظلوم عرش خدا را بلرزه در می آورد خدا رحم کند به عرش ...
این درد ها سی آ سی نیستند،انسانیند!
...........................................................................
...تقدیم به فاطمه کاظمی ها و ...
آدمی وقتی نمی بیند ، بیشتر می شنود
وقتی نمی شنود .. بیشتر .. می بیند
وقتی نه می شنود و نه می بیند
بیشتر لمس می کند
بیشتر حس می کند
عاری تر –بهتر-وآرام تر زندگی می کند
زنده گی را...!!!
سلام
1) باز هم این تاخیر های 4 ماهه پیراهن وبلاگ ما را از پشت کشیدند (-:
بگذریم
مثله همیشه شرمسار و سپاسگزار محبت ها و دوستی های بیکرانتان هستم
هرچند که کمتر توانستم بیایم
کمتر بودم
و می دانم پای بیمعرفتی ام نوشته می شود اما بخدا که نمی توانستم..
حالتان چطور است؟
چه می کنید با انتخابات؟؟
ما که گوش شیطون کر با وجود تمام آنچه هم شما و هم من با هم می دانیم از انتخابات..
باتوجه به علاقه مان به هنر دوست داریم به یک مهندس معماری ای چیزی رای بدهیم(این جمله اصلا پهلوی دیگری ندارد... کلاٌ ما به معماری بیشتر از شهرسازی و عمران و راهسازی مخصوصا از نوع دکترایش آن هم اگر از دانشگاه فاخر (!)علم و صنعت باشد علاقمندیم شما را نمی دانم .
البته اگر جز کسانی نباشید که از قضای روزگار عینا ییهو همین دم انتخاباتی بختشون باز شده و مشکلات اداری پرداخت های دولت به ایشان از سر راه برداشته شده است ویا...
بگذریم مارا چه به سیاست بازی...
این کارها باید در دانشگاه علم و صنعت انجام شود که جای ازما بهتران است.!
2) دوست ندارم همین اول کاری اوقات کسی تلخ شود اما باید همین جا صریحا موضع خود را در مقابل شاعر نمایان بیکار و بیماری که اخیرا به آزار و اذیت و تهمت زدن و ... به اهل هنر بویژه در این شهر می پردازند،اعلام نمایم.
همین اول کاری بگویم بنده هیچ گاه دست به تخریب شعر یا شخصیت شعری کسی نزده و نمی زنم
ادبیات کامنت های من مشخص است لذا آن کس یا کسانی که بجای بنده برای دیگران اراجیف و ...احتمالی می گذارند یا به شعر کسی توهین یا نقدهای آتشین می کنند بدانند که با این کارها نه من خراب خواهم شد و نه ایشان به جایی می رسند.
البته تنها من گرفتار این گونه افراد بیمار نیستم دوستان دیگر شاعر من در این شهر و دیگر شهرها از بزرگ ترینشان تا ...هم گرفتار این بیماران هستند.
3) مطلب دیگر باز بی ارتباط باموضوع قبلی نیست
شنیده ام کسانی برای آقایان و بویژه بانوان شعر از پیشکسوت تا جدیدترها حرافی می کنند و دنبال گرفتن آتو و توهمت زدن به ایشانند و یا این کار را کرده اند...به این بیماران تذکر می دهم هر که باشند یک روز خورشید از پشت ابرها در خواهد آمد و روسیاهی به ذغال خواهد ماند
بترسید از آن روز بیماران روانی که به بانوان نیز رحم نمی کنید .
هر چند آسیبی در این ناحیه به بنده نرسیده اما نمی توانم وجود این حماقت ها و نامردمی ها را تحمل کنم.
4) باز هم بگذریم،بابت تمام الطاف و نظرات ارزشمندتان سپاسگزارم
به وبلاگ کسانی که نظر گذاشته اند یا نه در اولین فرصت و باتمام وجود سرخواهم زد و نظری هرچند حقیرانه خواهم گذاشت.
آن عزیزانی که در این این مدت چشمان ناچار را مورد لطف قرار داده اند و آن را به پیوند هاشان اضافه کرده اند بزودی وبلاگشان را به پیوند های چشمان ناچار خواهم افزود
ودیگر کلام اینکه ترا بخدا حضور کم رنگم را ببخشایید.و از اینکه شاید دیر بتوانم شما عزیزان را به آمدن به چشمان ناچار دعوت کنم هم عذر می خواهم.
5) و اما شعر...یک شعر سه بخشی است که البته هر سه در راستای هم و مکمل هم هستند هر چند علت این شکست سه قسمتی راحت الفهم کردن است مگر نه امکان یک قسمتی شدن هم دارد،البته مزایای دیگری هم این قسمت بندی ایجاد کرد که ... خواستم بگویم بارفتن از هرقسمت به قسمت بعدی انتظار تغییرات بزرگ و ناگهانی در فضا را نداشته باشید بهتر است. البته این اثر ویرایش جدیدی از شعریست که سال گذشته این موقع ها سروده بودم اما اخیرا دچار تغییرات بنیادی شد تا آنجا که شعر جدیدی شد، مرحمت کنید وباز مثل همیشه این کمترین(یا بقول مهدی اخوان:این هیچ آقا که منم)را با نظرات صمیمانه و ارزشمندتان یاری فرمایید... :
.
.
.
1
تکه
تکه
تکه
آتش
کشیدی ام،
تا باد
باااد
باااد
خا .. کِس .. ترم را بر
سرم
می .. ری .. زد !
سرم را
بر
دست می گیری،
روبرویم
می نشینی
می گریی
می خندی!
آن طور که
برای دست های کودک دیوار
آرزوهای آن سیب بنفش
پیچاپیچ گیسوان آینه
می
رویند
می
خندند
می
رقصند !
- خواهش های خبیث -
- خواهش های خموش -
- خواهش های
خواب -
آن « اتفاق مقدس »
روزهاست
که
افتاده است !
2
آااه
به طوفان
که پناه برده باشی
نه موج های سهمگین
عریانت می کنند ،
نه پنجه های خورشید
و نه ، انعکاس ماه !
اگر
آن
خدای خاکستری
خنده های خیس اش را
به خشکی خاک
می کشد ،
بی طمع نیست !
وقتی آینه
به دروغ
بوسه می دهد ،
بارانی که - فکر می کردی -
. . باریده است،
بیرون از دریچه ای
که فکر می کنی
هست . . !
3
چه قدر
دوست داشتن
مانند مرگ
سخت است ،
دوست داشتن
بی هیچ واهمه
لبهایت را
بر
لبهایم
بگذار . . بگذار
درین
گرمای
دوان
خیال کنیم :
" آن آخرین
« فروغ ِِِ » لرزان و جسور
نیز ،
در شب وهم انگیز و سرد حقیقت
به خواب ِِ
خدایش
راه
نبرده است !
و آن باد،
که
عاشقانه آمد
مستانه فریاد کشید
و دزدانه
گریخت !
- هنوز نیز -
آغاز تلخ ِِ
پایانمان
نیست ! "
محمد مهدی یارجانلی – 1387/1388
زادروزم هم که می دانید 27 خرداد است پس منتظر کادو ها هستم چه واقعی چه مجازی هرچه از دوست رسد نیکوست .
شاد و مانا باشید مهربانانم .
¤ نگاشته شده در ساعت ٩:٢٩ ق.ظ توسط محمد مهدی یارجانلی
۱۳۸٧/۱۱/۱٠
* این شعر را به دو رئیس جمهور یک دهه گذشته ایران :
سید محمد خاتمی و محمود احمدی نژاد تقدیم می کنم-البته به هر کدام از یک منظر!
.
.
طهران بقصد ، کدام دژخیمان در کدامین نبرد نیزه ات را این چنین بلند به آسمان گرفته ای ؟! آن پرنده ای که در گرگ و میش ، پنجه اش به زمین افتاد و «آزادی» شد ، دیری ست مرده است ! « نه ، اصلاً بگذار این طور بگویم : » بیا ، کمی بنشین چشم هایت را ببند اخم هایت را باز کن و سیگارت را روی دست های ما ... - بگذار- گمان کنیم اینبار ، برای - بار - آخر نفس ، انتظار ، یا طرح دست هایی دوباره را می کشیم !!
................................................................................................
طبق معمول بر خود واجب می دانم از کلیه دوستانی که در این مدت نسبتاً طولانی تنهایم نگذاردندسپاسگذاری کرده و مراتب احترامم را اعلام کنم،ضمن آرزوی شادی و شادکامی برای تمامی شما عزیزان منتظر شنیدن نظرات ارزشمندتان هستم.
¤ نگاشته شده در ساعت ۸:٠٩ ق.ظ توسط محمد مهدی یارجانلی
