خدا همواره پیش از آنکه بیفتی ، دستش را دراز کرده است..
کافیست کمی بنگریم
کافیست یادمان بیفتد
آخرین بار ، که بود که دستش را گرفتیم
پیش از آن که
بتوانیم درست
دیده باشیم اش..
خدا همواره پیش از آنکه بیفتی ، دستش را دراز کرده است..
کافیست کمی بنگریم
کافیست یادمان بیفتد
آخرین بار ، که بود که دستش را گرفتیم
پیش از آن که
بتوانیم درست
دیده باشیم اش..
سلام
خیره می شوم به چشم های تو
به چشم های تو که دستان مردانه مرا دستهایی می بیند که خدا از آستین محبتش به سویت دراز کرده
خیره می شوم به چشم هایت
به چشمهایی که خوشبختی را در پس نگاه های من جستجو می کند:
گاهی وقت ها با خودم فکر می کنم
آیا من همانم که تو می اندیشی،
یا همانم که می اندیشم
یا کدام؟
بعضی وقتها چقدر شبیه فکرهای توام
بعضی وقت ها چقدر شبیه خودم
بعضی وقت ها...!
هیچ کداممان هم که نمی دانیم ..کدامیم
قرار بود چه بشویم؟
چه شدیم؟
چه خواهیم شد؟
با این حال
انگار
پیش می رویم در فکرهایمان
در فکرهای هم
در هم
درهم دیگر جستجو می کنیم همدیگر را
فکرهایمان را
خیال هایمان را
باورها را
رفتارها را
شاید ها را
برای هم می گوییم ونمی گوییم
از هم می خواهیم و نمی خواهیم
باهم می مانیم و نمی مانیم،
اما،
دست آخر تنها تنها می رویم به رویاهایی که خدا برایمان جدا جدا نقاشی می کند.
من اما
من اما دوستت دارم
با تمام این بودن ها و نبودن ها
با تمام آن چه نمی دانیم
و می دانیم
از امروز
از فردا،
آنگونه باش که می پندارم
آنگونه ام که می پنداری،
و این
لااقل در سعی مان شدنی خواهد بود
و در خواستمان
واین کمترین چیزیست
که می شود فهمید
که می شود فهمید
از این تابلو
که این آقا زده اند به دیوار خانه شان
به دیوار دنیا!
سلام بر دوستان مهربان اهل هنر و اهلی هنر
مدتهاست این دل و دماغ نوشتن بر نمی گشت
چرایش هم که زیاد است و بود و خواهد بود و ...بگذریم
شعر آخر هم که دو سه ماهیست توسط خانواده توقیف شده و ندارمش فعلاً که در پست بگذارم وطبیعتاً دست و دلم به شعر بعدی نمی رود.
بهرحال گفتم چند خطی بنویسم
از همه جا
از آقای الف.نون با آن ضرب المثل های ... اش
تا اظهارهای حضرات منتسب به وی
و از اوضاع قشنگ اقتصاد و فرهنگ و هنر و اجتماع و مدنیت و دیانت و ...
چند جمله منتسب به کوروش کبیر را اما به تمام این گفته ها و ناگفته ها ترجیح می دهیم
...مردم اغلب ، بی انصاف ، بی منطق و خودمحورند
ولی آنان را ببخش..
اگر مهربان باشی تو را به داشتن انگیزه های پنهان متهم می کنند ولی
مهربان باش..
اگر شریف و درستکار باشی فریبت می دهند ولی
شریف و درستکار باش..
نیکی های امروزت را فراموش می کنند ولی
نیکوکار باش..
بهترین های خود را به دنیا ببخش حتی اگر هیچگاه کافی نباشد
و در نهایت می بینی که هر آنچه هست
همواره میان تو و خداوند است
نه میان تو و مردم
مادرم سپاس ایزدم را که افتخار دست بوسیت با من است
روزت مبارک
حضورت مبارک
عزتت افزون عاقبتت بخیر و سلامتی و شادکامیت جاودان
....................................................................................................................
چشمانت
به غروب
خیره می شوند
تا
آسمان بیاید روی گونه هات
......باران بگیرد
.
.
.
.
سلام
نمی خوام پرچونه گی کنم
ولی به اون بنده خداهای بی ملاحظه و بد دهن و ناشناسی که بی حرمتی کردن و ...می گویم:
ای کاش بیاموزیم:
جای تلاش نافرجاممان در حمله به دیگران و تخریب شان - باید کمی سعی کنیم :
«خودمان را بسازیم»
بد نیست بعضی وقت ها کمی به خودمان بیاییم!!!!
راستی ممنون از دوستانی که حتی در این روزها که کمتر آپ می کنم فراموشم نمی کنند...بزودی فعال تر می شوم انشاا...قول می دم
زنده باشید و سبز ..دوستانم
سلام عزیزان
اصلاً فکرشم نمی کردم خوب همچین پستی داشته باشم روزی! خوب هر چه پیش آید آمده دیگر کاریش نمی شود کرد، الانم از انتظار صبح ساعت رو نگاه کردم ،بله دو و نیم بامداد و من بعد یک روز ناگذیر و سخت کاری که از بس این حس مسئولیت پذیری در وجودمان همچین قلمبه شده بود و خبطی کردیم و ... خلاصصصصصصصصصصصه هنوز که هنوزه تو دل بیابونم!!!
البته امکانات رفاهی خوب هست ولی خوب هر چی باشه خونه آدم نمیشه که
دیدم دیره بی خیال اومدن به قم شدم
بگذریم
اصل حالتون چطوره با معرفت ها
حالا ما مشکل داریم وقت نمیشه درست و درمون خدمت برسیم شمام باید کم پیدا شید؟؟؟
چه می گفتم؟؟
چقدر دلم لک زده طنز بنویسم اما امان از تنبلی آقا و ایضا خانم
اما فقط همینو بگم که خدا گیر آدم زبون نفهم نندازدتون
امروز یا همون دیروز که ما رو انداخت!
یک راننده تریلی نسبتاً محترم و اممممممممممممما محترم اشک مارو در اورد
گیر داده بودکویل بالای ١٧ تن نمی برم که نمی برم حالا بارنامه ی ٢٢تنی داره ها!!!زور میگه دیگه-(هرچند ما ٣ساعت تحمل کردیم بعدشم گفتیم که ذوستان همون کاری رو بکنن که باید و ...)دم به ساعتم شلوغ بازی درمی آورد و می خواست قضیه رو به روش مدیریت افکار عمومی و دیپلماسی عمومی و حمومی و قیمومی حل کنه
--نمی دونم منو یاد کی می انداخت
(حالا باز فردا این استکبار بیکار جهانی واسمون حرف در نیارن خوبه)
خلاصه هرچی بود که هفتاد میلیون مردم خوشبخت و باهال کشورمون دهان مبارکش را می نگریستند و البته دست های سرخش را و انگشت حیرت می گزیدند و شایدم می بریدند
زودی بگذریم.....اهه
داشتم می گفتم نمی دونم مصاحبه های طنز واقعی انتخاباتو دیده بودید یا نه
اما ما که این بابا رو دیدیم یاد اون بابا افتادیم که ییهو یعنی قلبش گرفت
ای بابا آخه مگه زبون نفهمی و هارتو پورتو گردن کلفت بازی و قانون گریزی به همین جا ختم میشه
":بلههههههههههه!!!-بگیرم...-یعنی شیطونه میگه قلبم بگیره ...کنم دیگه حرفای بودارو ، نرمو ، چه می دونم مخمل گربه ی مادر بزرگه ای نزنه ها!"
بفرما تا میای دو کلوم حرف حسابم بزنی ..قلب یه مشت فرمون بدست می گیره
اما نه از این فرمونا ها
از اون فرمونای ماشین مشتی ممدلی نه گوشت داره نه بربری
گشنتونه بسم ا...
کوچه ی ما
اون بالا
تورمم نداریم
از بس که ما باحالیم
حرفی داری یاعلی
سه نقطه...دربدری
....بابا نخواستیم باز میخوای ... اصلاًبیاید حرفای خوب بزنیم
ول کنید بابا این نوشته هر طرفش را می گیری
زخمش از جای دیگری لبخند می زند
دوستتان دارم
و من همچنان عاشقم
تا همیشه
( به اسدالله فقیهی و مرضیه عباسی )
آسمان ،
دلش که می گیرد
می زند زیر همه چیز
آنچنان می ترکد بغضش
که
فراموش می کند
گاهی
برای چه داشت می گریست
و می گرید
می گرید
می .. گرید
تا شهری را ببرد
با خودش !
من اما بغضم
زیر آسمان راه پله می ترکد
و آنقدر می گریم
که فراموش کنم
آن بیرون شهری هست
که دلم برای آسمان بارانی اش
گرفته است !
سلام سال نو مبارک عزیزان من
تقدیم به سعید و سپیده عزیز :
فکر کرد مرا شبیه کدامشان بسازد ؟! تقریباً تمام مصالحش تمام شده بود؛
نگاهی به دور و برش انداخت، هیچ نمانده بود . دست کرد درون گنجه اش
- کوزه ی شرابش رابرداشت ! –
بوسه ای با تمامی عشقی که داشت، بر لبش زد. آنگاه فرشتگان مقربش را خواند ..
گفت : بیایید بگیریدش ، اینهم آخرینشان !
... فقط این یکی را هر جای زمین که فرستادید ، حواستان باشد
« این نیمه از دلش که از سینه بیرون است ،
تنها به دست کسی بیفتد که عاشق ترین است . »
آنگاه دستگیره کوزه اش را رها کرد ،
اینگونه شد که در دامانت افتادم !
حالا تو باید عاشق ترین آفریده هایش باشی- نیست - ؟!
سلام
مدتهاست دل و دماغ نوشتنم نبود
دلم تنگتان شد
دلیلم شدید
نوشتم
منتظرتانم دلایل زندگی شاعری با چشمان ناچار
.
.
.
" گل می کاریم تا بهار باشیم "
..«ندا»مان را که شنیدند
باریدند،
زمستان شد،
تا..بِستان شدیم !
آیا..آیا
آخر این پاییز را
با همین تبر ها و دست ها
در سر می شمارید؟!
درختان اما
تازه به بار نشسته اند
سبدهاتان را
ببافید . . !
بسان رهنوردانی که در افسانه ها گویند
گرفته کولبار زاد ره بر دوش
فشرده چوبدست خیزران در مشت
گهی پُر گوی و گه خاموش
در آن مهگون فضای خلوت افسانگیشان راه می پویند
ما هم راه خود را می کنیم آغاز
سه ره پیداست
نوشته بر سر هر یک به سنگ اندر
حدیثی که ش نمی خوانی بر آن دیگر
نخستین : راه نوش و راحت و شادی
به ننگ آغشته ، اما رو به شهر و باغ و آبادی
دو دیگر : راه نیمش ننگ ، نیمش نام
اگر سر بر کنی غوغا ، و گر دم در کشی آرام
سه دیگر : راه بی برگشت ، بی فرجام
من اینجا بس دلم تنگ است
و هر سازی که می بینم بد آهنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی برگشت بگذاریم
ببینیم آسمان هر کجا ایا همین رنگ است ؟
تو دانی کاین سفر هرگز به سوی آسمانها نیست
سوی بهرام ، این جاوید خون آشام
سوی ناهید ، این بد بیوه گرگ قحبه ی بی غم
کی می زد جام شومش را به جام حافظ و خیام
و می رقصید دست افشان و پاکوبان بسان دختر کولی
و اکنون می زند با ساغر "مک نیس" یا "نیما"
و فردا نیز خواهد زد به جام هر که بعد از ما
سوی اینها و آنها نیست
به سوی پهندشت بی خداوندی ست
که با هر جنبش نبضم
هزاران اخترش پژمرده و پر پر به خاک افتند
بهل کاین آسمان پاک
چرا گاه کسانی چون مسیح و دیگران باشد
که زشتانی چو من هرگز ندانند و ندانستند کآن خوبان
پدرشان کیست ؟
و یا سود و ثمرشان چیست ؟
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بگذاریم
به سوی سرزمینهایی که دیدارش
بسان شعله ی آتش
دواند در رگم خون نشیط زنده ی بیدار
نه این خونی که دارم ، پیر و سرد و تیره و بیمار
چو کرم نیمه جانی بی سر و بی دم
که از دهلیز نقب آسای زهر اندود رگهایم
کشاند خویشتن را ، همچو مستان دست بر دیوار
به سوی قلب من ، این غرفه ی با پرده های تار
و می پرسد ، صدایش ناله ای بی روح
"کسی اینجاست ؟
هلا ! من با شمایم ، های ! ... می پرسم کسی اینجاست ؟
کسی اینجا پیام آورد ؟
نگاهی ، یا که لبخندی ؟
فشار گرم دست دوست مانندی ؟"
و می بیند صدایی نیست ، نور آشنایی نیست ، حتی از نگاه
مرده ای هم رد پایی نیست
صدایی نیست الا پت پت رنجور شمعی در جوار مرگ
ملول و با سحر نزدیک و دستش گرم کار مرگ
وز آن سو می رود بیرون ، به سوی غرفه ای دیگر
به امیدی که نوشد از هوای تازه ی آزاد
ولی آنجا حدیث بنگ و افیون است - از اعطای درویشی که می خواند
جهان پیر است و بی بنیاد ، ازین فرهادکش فریاد
وز آنجا می رود بیرون ، به سوی جمله ساحلها
پس از گشتی کسالت بار
بدان سان باز می پرسد سر اندر غرفه ی با پرده های تار
"کسی اینجاست ؟"
و می بیند همان شمع و همان نجواست
که می گویند بمان اینجا ؟ب
که پرسی همچو آن پیر به درد آلوده ی مهجور
خدایا "به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده ی خود را ؟"
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بگذاریم
کجا ؟ هر جا که پیش اید
بدانجایی که می گویند خورشید غروب ما
زند بر پرده ی شبگیرشان تصویر
بدان دستش گرفته رایتی زربفت و گوید : زود
وزین دستش فتاده مشعلی خاموش و نالد دیر
کجا ؟ هر جا که پیش اید
به آنجایی که می گویند
چوگل روییده شهری روشن از دریای تر دامان
و در آن چشمه هایی هست
که دایم روید و روید گل و برگ بلورین بال شعر از آن
و می نوشد از آن مردی که می گوید
"چرا بر خویشتن هموار باید کرد رنج آبیاری کردن باغی
کز آن گل کاغذین روید ؟"
به آنجایی که می گویند روزی دختری بوده ست
که مرگش نیز چون مرگ تاراس بولبا
نه چون مرگ من و تو ، مرگ پاک دیگری بوده ست
کجا ؟ هر جا که اینجا نیست
من اینجا از نوازش نیز چون آزار ترسانم
ز سیلی زن ، ز سیلی خور
وزین تصویر بر دیوار ترسانم
درین تصویر
عُمَر با تازیانه ی بی رحم خشایَرشا
زند دیوانه وار ، اما نه بر دریا
به گرده ی من ، به رگهای فسرده ی من
به زنده ی تو ، به مرده ی من
بیا تا راه بسپاریم
به سوی سبزه زارانی که نه کس کشته ، ندروده
به سوی سرزمینهایی که در آن هر چه بینی بکر و دوشیزه ست
و نقش رنگ و رویش هم بدین سان از ازل بوده
که چونین پاک و پکیزه ست
به سوی آفتاب شاد صحرایی
که نگذارد تهی از خون گرم خویشتن جایی
و ما بر بیکران سبز و مخمل گونه ی دریا
می اندازیم زورقهای خود را چون کل بادام
و مرغان سپید بادبانها را می آموزیم
که باد شرطه را آغوش بگشایند
و می رانیم گاهی تند ، گاه آرام
بیا ای خسته خاطر دوست ! ای مانند من دلکنده و غمگین
من اینجا بس دلم تنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی فرجام بگذاریم
مهدی اخوان ثالث