سلام

این هم به مناسبت شب یلدا:

١.اصولاً از دادن پیامک های تکراری یا پیش ساخته به دیگران در مناسبتها خوشم نمی آید-ساعت ١٢شب بود دیدم زشت است هنوز یلدا را تبریک نگفته ام-نشستمو این را برای تبریک نوشتم برای تبریک به شما نیز تقدیم می کنم-در حد یک طرح -بپذیرید:

فکر که می کنم می بینم - یلدا خود- تو- بوده ای / که هفتاد قرن-صبح-

درست این هنگام/برای بوسیدن ات -ثانیه ای-درنگ می کند!

و ما می نشینیم دور هم-داستان های نجومی می بافیم!

 

٢.لینکی رادر این جا می گذارم -تا دوستان علاقمند  به گوش کردن و خواندن متن و ترجمه ترانه هتل کالیفرنیا -که بسیار زیبا و مناسب این شب هاست-لذتی ببرند...

 

٣.مدت هاست که می گویم-و خیلی ها هم از من می رنجند -اما این رنجش خاطر بهتر است تا نتایج منفعل بودن من(!)دیگر بر هیچ کس وضع نابسامان جشنواره های سیاه وسرخ -که بدست گروه هایی که هیچ ارزشی برای شعر و شاعر قائل نیستند و به منافع شخصی شان می اندیشند -پوشیده نیست-(و صد البته داوری های سیاه و سرخ وزرد!!)حالا دوستانی آمده اند زحمتی کشیده اند  و  نامه ای سرگشاده به جناب استاد بهمنی  نوشته اند-خوب بنده نیزازین چنین حرکت هایی دفاع کرده ومی کنم-نه بخاطر امید باصلاح از آن رو که انفعال را دوست نمی دارم و مسئولیت گفتن را بر گرده هایم حس می کنم-شما  نیز اگر حس کردید و مایل بودید بسم ا...

 

4.از تمامی همکاران دوستان و میهمانان- جشنواره سطر های چشم براه -از همین جا سپاسگذاری  می نمایم.و امیدوارم هرکجا هستند پیروز و سربلند و سلامت باشند.

 

5.وحالا................ گروه ادبی تگرگ

 

درپایان برای تمام ایرانیان آرزوی زمستای عاری از غم و درد و توام با شادی و سلامتی  دارم...

 

 --------------------------------------------

  و شایدها و شاید ها و شاید ها 

 

 

 

 

بیچاره

 

         این

              آدم برفی

با گونه های خیس

دست های پا به ماه

پاهایی که نیست !

این جا

درست پشتِ دیوارهای منجمد آسمان

 

خیره بر سایه ی وحشت هایی که...

تمام حقیقت خورشید

                              ماه نیست

                              برف نیست !

او

به طوفان زنده است

پس مرگ را

               خواهد

                       زیست.

تا هوا

        هوا ست

- برو -

دلخواهِ من

جوجه های مرده ی این شهر

آخر هیچ پاییزی

                     مرغ عشق

                                   نخواهند شد !!

۰۸/۰۸/۸۷

تقدیم به :

۱- کسیکه مال خودش نبود :

و قلبی که مدتها درپی فتح اش بود را... در آخرین گام نا امیدانه رها کرد.

۲ - بچه های دوست داشتنی انجمن شعر دانشگاه نراق ( پل نو )

آدم برفی

.............................................................................

 

 

" دختره

این جا نشسته

گریه می کنه

زاری ... "

ناگاه

سرش

پشت سر

          که گذاشت

                     زانوهاش را

هفتاد بهار

پشت سرش

                  افتاد

جز زمستان(انجماد شعمدانی ها)

پیش رویْش

              هیچ کس نماند!

سرش

آرام

     که گرفت

                با زانوهاش

باز

بهار آمد

باز

" عروسک من

چش...ما...تو

                وا کن "

چشم ها را بست

نفس را حبس

همان

      جا

         ماند

همانجا

        رفت

" وقتی که شب شد

اون...وقت

             لا

                لا

                    کن ! "              

       

  تیر ماه 87

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

 

 

  

درد های که ناچارند از آن چشمان ناچار :

 

گاهی وقت ها نمی دانی باید خشمگین شوی - ناراحت باشی - بخندی یا بمیری!

گاهی وقتها که می میری

 

آرزو بس است مرا

بس است

کدام جهت را باید نگریست

کدام جهت را باید نباخت

که هیچ گاه حتی در اوج باخت هایت بازنده نباشی

این ناجوانمردانه ترین قمار تو بود

سر کدام سکه شرط بستی

که عاشقت بشوم

سر کدام قصه

که عاشقت نشوم

کدام گناه

که ...

من با دستهای خویشتن

خویش را

فراموش کرده ام

خویش را

آغوش...

 من

زندگی ام را

به زهرخند

زنانی زندانی

که زندانبان بودند

زندگانی ام را

باخته ام.

من

ترا باختم

خود را...

در من زنان بسیاری زیسته اند

خندیده اند

شب ها و روزها

گریسته اند

نگریسته اند

که چگونه عاشق ات نشدم

 آنچنانکه نزدیک بودی

و گریختنم را فریادی نبود

خانه ای نیست مرا

آنچنان که بدان غره شوم

برای ربودنش از چنگال دروغ

از آن سبب که انگشت هایم را در خوابی کابوس وار جاگذاشته ام

و قلم را به نیش افکار کشیده ام

من چشم هایم را باخته ام

چرا که

این من نیستم که خداوندی شان را

عهده دار باشم

و آن سویی خیره شان کنم:

که تو باشی

که من نباشم

که درد نباشد...

.

.

.

.

من با نخستین نگاه تو آغاز شدم

 اشک رازی ست
لبخند رازی ست
عشق رازی ست

اشک آن شب لبخند عشقم بود
قصه نیستم که بگویی
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چنان که ببینی
یا چیزی چنان که بدانی...
من درد مشترکم
مرا فریاد کن...

درخت با جنگل سخن میگوید
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخن می گویم
نامت را به من بگو
دستت را به من بده
حرفت را به من بگو
قلبت را به من بده

من ریشه های ترادریافته ام
با لبانت برای همه ی لبها سخن گفته ام
و دست هایت با دستان من آشناست...

در خلوت روشن با تو گریسته ام
برای خاطر زندگان ،
و در گورستان تاریک باتو خوانده ام
زیباترین سرودها را
زیرا که مردگان این سال
عاشق ترین زنده گان بوده اند...

دستت را به من بده
دست های تو با من آشناست
ای دیر یافته با تو سخن میگویم
بسان ابر که با طوفان
بسان علف که با صحرا
بسان باران که با دریا
بسان پرنده که با بهار
بسان درخت که با جنگل سخن میگوید

زیرا که من
ریشه های تو را دریافته ام
زیرا که صدای من
با صدای تو آشناست...

کوه ها با نخستین سنگها آغاز می شوند

 و انسان

            با نخستین درد   

در من زندانی ستمگری بود که به آواز زنجیرش

                                                               خو نمی کرد

من با نخستین نگاه تو آغاز شدم

      احمد شاملو

 

  ...