تنها يکی مانده بود؛می خواست تمام شود.سردی فلز شقيقه اش را خواند؛حالا درسطر آخر؛اسب مرد را در دالان سربی  می کشيد:تاشکاف انتهای دالان را روشن کردوذراتش را به ابديت پاشيد.که قدم تا قدم لذت باروت و اسب را بفهمد.