1.     ماری،گاهی اوقات سخت می­شود راست بگویی؛ نمی­خواهی بفهمی چه چیزهایی راست هستند و چه چیزهایی نه ! راستش اینجا سخت می شود با خودت راه بیایی ، راهت نمی دهند!

 

2.     روزهای زیادی می­شود که من فکر می­کنم -  شبها،صبحها،ظهرها -  نه می­خوابم و نه چیزی می­خورم حتی نفس هم نمی­کشم ، فقط فکر می­کنم ؛     فکر می­کنم که چرا چیزی برای فکرکردن نیست؟!

 

3.     نابودنی شدم، نمی دانم چه اش خواهی خواند: مرگ - خودکشی - نیستی یا هر چیزی که به خاطرش خاطره­ی مرا دار خواهی زد !؟ بگذریم ، اینجا توقف ممنوع است !

 

4.     خیلی می شودکه حرفهایم را نمیتوانم بگویم، شعرهایم هم آنقدر به من وابسته شده اندکه دهانم را ترک نمی­توانند. چشمانم از چشم های شهر می گریزند.

 

5.     ماری دیگر نمی­دانم چیزی برای­گفتن ندارم یا توانی برای آن ! بیشتر سعی دارم به تو فکر کنم - به تو -  شاید جایی میان رنگهای بیزار شهر ، برای حقیقت ایجاد شود !

 

6.     ماری،ماری،ماری،ماری ، باور کن همه­ی رنگها سیاهند - حقیقتی هست اگر ، رنگی ندارد - پشت همین رنگها مانده تا دیده نشود !

 

7.     تمام نقاشی­هایم از تو ، یکسانند ، از هر دریچه­ای ؛ آن­ها را سیاه کشیده­ام ، سرتا پا سیاه ، و پشت آن صندلی­ای ست که روزی اگر آمدی ... ؛ اینجا همه رنگ سیاه را می­بینند ، نه صندلی را و نه نقاش را !

 

8.     امروز بوم ها مرا زیر تیغ می­کشند، روی (کنار) کارت پستالهای برگشتی ، که تنها این جمله را رویشان نوشته­اند: - تابلوات آماده است ، ماری ، سلام ! -