سلام

 

 

خیره می شوم به چشم های تو

به چشم های تو که دستان مردانه مرا دستهایی می بیند که خدا از آستین محبتش به سویت دراز کرده

خیره می شوم به چشم هایت

به چشمهایی که خوشبختی را در پس نگاه های من جستجو می کند:

گاهی وقت ها با خودم فکر می کنم

آیا من همانم که تو می اندیشی،

یا همانم که می اندیشم

یا کدام؟

بعضی وقتها چقدر شبیه فکرهای توام

بعضی وقت ها چقدر شبیه خودم

بعضی وقت ها...!

هیچ کداممان هم که نمی دانیم ..کدامیم

قرار بود چه بشویم؟

چه شدیم؟

چه خواهیم شد؟

با این حال

انگار

پیش می رویم در فکرهایمان

در فکرهای هم

در هم

درهم دیگر جستجو می کنیم همدیگر را

فکرهایمان را

خیال هایمان را

باورها را

رفتارها را

شاید ها را

برای هم می گوییم ونمی گوییم

از هم می خواهیم و نمی خواهیم

باهم می مانیم و نمی مانیم،

اما،

دست آخر تنها تنها می رویم به رویاهایی که خدا برایمان جدا جدا نقاشی می کند.

من اما

من اما دوستت دارم

با تمام این بودن ها و نبودن ها

با تمام آن چه نمی دانیم

و می دانیم

از امروز

از فردا،

آنگونه باش که می پندارم

آنگونه ام که می پنداری،

و این

لااقل در سعی مان شدنی خواهد بود

و در خواستمان

واین کمترین چیزیست

که می شود فهمید

که می شود فهمید

از این تابلو

که این آقا زده اند به دیوار خانه شان

به دیوار دنیا!