<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

تنها یکی مانده بود!

 

می خواست تمام شود، سردی فلز شقیـقه اش را خوانـــد

 

حالا اسب، مرد را در امتـداد دالان سربی می کشید .

 

که قدم تا قدم،لذت باروت و اسب را بفهمـد!!

 

 

 

 

 

م.م.ی(نغمه ی نيستی)
/ 0 نظر / 11 بازدید