8گانه ی چشمان ناچار برای ماری

 

 

1.     ماری،گاهی اوقات سخت می­شود راست بگویی؛ نمی­خواهی بفهمی چه چیزهایی راست هستند و چه چیزهایی نه ! راستش اینجا سخت می شود با خودت راه بیایی ، راهت نمی دهند!

 

2.     روزهای زیادی می­شود که من فکر می­کنم -  شبها،صبحها،ظهرها -  نه می­خوابم و نه چیزی می­خورم حتی نفس هم نمی­کشم ، فقط فکر می­کنم ؛     فکر می­کنم که چرا چیزی برای فکرکردن نیست؟!

 

3.     نابودنی شدم، نمی دانم چه اش خواهی خواند: مرگ - خودکشی - نیستی یا هر چیزی که به خاطرش خاطره­ی مرا دار خواهی زد !؟ بگذریم ، اینجا توقف ممنوع است !

 

4.     خیلی می شودکه حرفهایم را نمیتوانم بگویم، شعرهایم هم آنقدر به من وابسته شده اندکه دهانم را ترک نمی­توانند. چشمانم از چشم های شهر می گریزند.

 

5.     ماری دیگر نمی­دانم چیزی برای­گفتن ندارم یا توانی برای آن ! بیشتر سعی دارم به تو فکر کنم - به تو -  شاید جایی میان رنگهای بیزار شهر ، برای حقیقت ایجاد شود !

 

6.     ماری،ماری،ماری،ماری ، باور کن همه­ی رنگها سیاهند - حقیقتی هست اگر ، رنگی ندارد - پشت همین رنگها مانده تا دیده نشود !

 

7.     تمام نقاشی­هایم از تو ، یکسانند ، از هر دریچه­ای ؛ آن­ها را سیاه کشیده­ام ، سرتا پا سیاه ، و پشت آن صندلی­ای ست که روزی اگر آمدی ... ؛ اینجا همه رنگ سیاه را می­بینند ، نه صندلی را و نه نقاش را !

 

8.     امروز بوم ها مرا زیر تیغ می­کشند، روی (کنار) کارت پستالهای برگشتی ، که تنها این جمله را رویشان نوشته­اند: - تابلوات آماده است ، ماری ، سلام ! -

 

 

/ 4 نظر / 10 بازدید
سورنا

زیباست و استعداد زیادی هم در به وجود اوردن کالیکلماتور دارید در ضمن من تا دو یا سه روز دیگه به روز میشم دوباره خبرتون می کنم بهتون سر میزنم فعلا خداحافظ

اورانوس

يک سوال : منبا نوشته هايت چيست ؟ کتاب سانتا ماريا ؟ يا نه ؟ ........................... به من سر بزن اشعار دست و پا شکسته ام در انتظار زمزمه های توست

هديه

سلام زيباست خوشحال ميشم بازم نوشته هامو بخونی