این هم یک داستان کوتاه نقدتان موجب امتنان است ممنون میشوم از نظراتتان:

تمام زندگیش روی استخاره بود ، حتی می­گفت که استخاره باعث شده اینقدر هوای من رو داشته باشه ...  امّا اینبار فرق می­کرد ، ترسیده بود ، اصلاً  نمی دانست چه­کار باید بکنه ؛ می­ترسید استخاره کنه ؛ می­گفت: " چه کار کنم اگه جوابش بد بیاد، ناصر "ناخودآگاه دستش را ­آورد نزدیک­دهانش و با کلافگی عقب و جلو ­برد. یکهو برگشت طرف من و دوباره با صدایی عاجزانه گفت: " می­ترسم ناصر ، می ... " داشت گوشه­ی لبش­را که­به دندان گرفته بود ، می­جوید؛

تقصیری هم نداشت ، من هم اگر جای او بودم همینطور هاج و واج می­ماندم ، حالا باز خوب است که این قدری هوش و حواس برایش مانده بود که کار احمقانه­تری نکند .  "  به چی می­خندی لعنتی ، تو می­فهمی چی می­گم ؟! ، چه کار باید بکنم ناصر ؟ "

مثل دیوانه­ها شده بود ، چندین بار حالت نشستن به خودش گرفت ولی دوباره با یک حرکت ناگهانی می­ایستاد و گوشه­ی پیشانی­اش را می­خاراند ؛  من که نمی­توانستم چیزی به او بگویم همانطور تکیه داده بودم به صندلی ماشین و ...

آرام لای قرآن­اش را باز کرد ، شروع کرد به خواندن ... نشست و زد زیر گریه ( یک چیزی بین خنده و گریه ! )   " خدایا ممنون تم ، نذاشتی پام به گناه واشه ؛ ناصر دیدی کارم گناه نیست ، الآن دیگه پای خواست خدا وسطه ، اصلاً  من مأمور اونم "

دل و جرأت پیدا کرده بود ، آمد طرفم و مرا پرتاب کرد ته درّه ! -  قرآن را بوس کرد و نماز شکر خواند -  استخاره کرده بود که استخاره قبلی را ندید بگیرد -  خوب آمده بود -  خیالش از خنده­های من راحت شده بود !! تمام زندگیش روی استخاره بود ...

/ 2 نظر / 7 بازدید
آ مثل کلمه

وای من يه نقد بلند بالا نوشتم براتون ولی در حين ارسال دی سی شدم و همش پاک شد.خلاصش اين بود که جملات قوی هستن ولی وقتی دارين از وسط ماجرا رو ميارين روی کاغذ و اين همه خست در دادن اطللاعات به خرج ميدين بای مراقب باشين که مبادا خواننده رو از دست بدين.يعنی نتونين تا اون حد جذبش کنين که برگرده دوباره بخونه يا به خودش زحمت حدس زدن بده.

وحيد

سلام عزيزم.چی بگم؟نه ننم نويسندس نه بابام